تبليغاتX
غزل عشق
ღღღღپرنده مردنی استღღღღ

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

 

                                                   ღღღفروغ فرخزادღღღ                              

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:48 توسط ghazal_fimi |
باغ آرزوها

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گل های نیلــــــوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن

 باغ قشنگ آرزوهای دعا کردم...

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را بین گلهایی که در تنهاییم رویید

با حسرت جدا کردم!

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

     «دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی»

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

                     تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رهــــــــا کردم...

همین بو آخرین حرفت و من بعد از

عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی

                   اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

باز کردم                      نمی دانم چرا رفتی؟!                  چرا؟!

شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

         نمی دانم کجا؟         تا کی؟

                       برای چی؟                                   ولی رفتی...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید...

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...

              و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

              تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!

کسی فهمید تو نام مرا از یاد بردی و خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد خود را با عبور تلخ و غمگینت نخواهی برد

            «هنوز آشفته چشمان زیبای توام   برگرد...»

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه توفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره ، زیبا و آرام گفت:

 توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگـــــــو:

                        « در راه عشق و انتخاب تو خطا کردم!»

و من در حالتی بین اشک و تردید و حسرت

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

       نمی دانم چرا؟

« شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

              برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت»

                                                « دعــــــــــا کردم»

                                                                    « دعــــــــــا کردم»

                                                                                       « دعــــــــــا کردم»

  

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 20:51 توسط ghazal_fimi |

اگر تنها ترین تنهاها شوم ، باز خدا هست ، او جانشین همه نداشتن هاست
نفرین و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان ، هول وکینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 22:38 توسط ghazal_fimi |

گاهی فقط گاهی

خسته از نامهربونی بعضی آدم ها نشستم روی نیمکت پارک... قلم به دست دارم.

می نویسم... شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکرهای مردم آزار ! شاید بازی با کلمات ، جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و راه برگشت به کلبه غصه را پیدا نکنم!

گاهی گم شدن خوبه ! گم بشم که فراموش بشم ، گم بشم که فراموش بکنم .

گاهی فراموشی خوبه ! تا فراموش بکنم فراموش کردنی ها رو!

گاهی سکوت خوبه ! ساکت باشم تا ببینم!

گاهی بی خبری خوبه ! تا بی خیر باشم از راه های فریب دیگران!

گاهی دور شدن خوبه ! تا دور بشم از بدی بد ها !

اما این گاه ها فقط گاهی خوبه...

گاهی به یاد آوردن خوبه... تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها رو!

گاهی پیدا کردن خوبه... تا پیدا کنم عشق را در لحظه لحظه های زندگی ام!

گاهی حرف زدن خوبه...تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش می ده!

گاهی فهمیدن خوبه... تا بفهمم تمام خوبی های پنهان مانده رو!

هنوزم روی نیمکت نشسته ام ، گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند، دوباره پیدا شدم تا شادی مرا ببیند.

ساکت شدم تا درددل های دلم رو بشنوم، دوباره حرف زدم تا دلداریش بدم.

فراموش کردم بدی ها ، نامهربونی ها رو، دوباره به یاد آوردم خوبی ها ، زیبایی ها رو.

ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن ، ندیدن و گم کردن نیست.

چیزی برای همیشه به یاد آوردن ،دیدن و پیدا کردن هست.

از ازل تا به ابد عشق خواستنی است.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:37 توسط ghazal_fimi |

شبی ساکت ودلگیر خودم بودم وقلبی که ز غم بسته به زنجیر و نزدیک اذان بود که پیچید در آفاق همه نغمه تکبیر نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خـــــــــــــدا باش و مشغول دعا باش که باز است به درگاه ، الهی در رحمت و آن لحظه بود لحظه شیرین اجابت ، شدم غرق عبادت!!!

دو چشمم همه از اشک شد و روی لبانم همه سوگند ، که یا رب تو رهایم کن ازاین بند...

                                                                ***

روحي كه هم معني دوست داشتن را مي فهمد
و هم زيبايي اشك را

هم مي جنگد

و هم مي داندكه سر بر زانوي مهربان او نهادن

ودر زير دستهاي نوازشگرش -كه دو مسيح خاموش اند
-
لذت تسليم رام بودن

از شكوه آدمي نمي كاهد
!

                                                                              
                                                                   "دکتر علی شریعتی"

                                               ***

الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی،
و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
خدایا : عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار
.
خدایا : به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن
.
خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نساز
.
خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم
.
خدایا : جهل آمیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد
.
خدایا : شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند
.
خدایا : درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم
.
خدایا : مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله در امان دار
.
خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم
.
خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم
.
خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

(
برگرفته از نیایش نامه دکتر علی شریعتی
)

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 21:10 توسط ghazal_fimi |

وقتی دلت گرفت بشین به اندازه تمام دلتنگیات گریه کن. برای اینکه کسی اشکاتو نبینه ماهی کوچیکی شو و به ته دریا برو. دیگه نه کسی صداتو می شنوه نه کسی اشکاتو می بینه. حالا فهمیدی چرا اب دریا شووره؟




نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 17:58 توسط ghazal_fimi |

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 13:59 توسط ghazal_fimi |

هنوز هم وقتي قلب شيشه اي احساسم را با سنگ نا مهربانيها مي شکنند شمع آرزو هايم را با جرقه اشک روشن مي کنم و در اقيانوس ژرف خيال سوار بر زورق انديشه تا فراسوي دشت آرزوها سفر مي کنم ، راستي چه خوب بود اگر من هم بالهائي به سپيدي نور و به لطافت پر پروانه داشتم ، در اين صورت تا آبي آسمان عشق تا سرزمين کبوتران عاشق آنجا که کينه و ريا جواز ورود ندارد چرخ مي زدم ، آنجا که پلاک خانه دلها عشق است ...

 

نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 14:12 توسط ghazal_fimi |

تو را به مهربانـــــــــــی هایت می خوانم!!!

خدایـــــــــــــــا!

اگر در راه رسیدن به تو، توشهام کم و ناقابل است،به مهربانی و بزرگواریات دل بستهام و اگر خطاهایم باعث می شوندکه از مجازات تو بترسم، امیدوارم به بخشش و گذشت تو احساس امنیت به من میدهد.

خدایا!

اگر غفلتم باعث شود حواسم از آماده شدن برای دیدارت پرت شود،امیدوارم شناخت تو و کرم و بخشش تو بیدارم کند و مرا به خود بیاورد و اگر فاصلهای که به خاطر عصیان و نافرمانیام ، میان من و تو افتاده وحشت کنم، مژده گذشت و بخشیدن بی دریغ تو آرامم می کند.

خدایا!

تو مرا به درخشش بی مثال و نورانیتِ مقدست سوگند،تو را به عواطف و مهربانی ها و لطف بی پایان سوگند که حسن ظنم رابه خودت تحقق بخشی و امیدم را ناامید نکنی و درهای رحمت و کرم و خوبیات را به رویم باز کنی.

خدایا!

تو را به مهربانی هایت می خوانم تا مرا در مسیر رسیدن به خود قراردهی وبه خود نزدیکم کنی . تو را می خوانم که به من امکان تماشای زیبایی خود را بدهی و مرا در مسیر نسیم روح خود بگذاری و لطف و مهربانیات را بر وجودم بباری.

خدایا!

من به رحمت و لطف تو دل بستهام و از عصبانیت و خشم تو به سمت مهربانی و رضایتت می گریزم . خدایا!من از تو به سوی خودِ تو می گریزم کهتو بهترینی و آنچه از خوبی و بخش داری، بهترین است.

خدایا!

آنچه خود از سرِ مهربانی بخشیدنش را به من شروع کرده ای ، به لطف خود تمام کن و به آخر برسان و هر چه به من بخشیدهای،از من پس نگیر. خدایا!هر چه از ناتوانیها و گناهان و خطاهایم ، با شکیبایی خود پوشاندهای ، پوشیده نگهدار و آنچه از زشتیهای رفتارم دیده ای بر من ببخش.

خدایا!

جز توکسی ندارم که به کمکم بشتابد و از خطاهایم در گذرد . خدایا!تو را، مهربانی و بزرگواری تو را ، واسطه می کنم و به شفاعت می گیرم و از تو به خودت ، پناه می آورم .

خدایــــــــــــــا!

به سوی تو آمدهام با امید به احسان و خوبی تو،به سویت آمدهام تا باران رحمتت را حس کنم ، به سویت آمدهام تا به راه رسیدن به تو وارد و به تو که منبع خیری نزدیک شوم . خدایا!می خواهم به زیبایی بیمثال تو چشم بدوزم و مهمان تو باشم.آمدهام در خانهات را میزنم . خدایا! می دانم که تو اهل گذشت و مهربانی و مغفرتی وامیدوارم که من چنان که در شأن توست،رفتار کنی.

مناجات الراجین «مناجات پنجم امام سجاد»

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 22:53 توسط ghazal_fimi |

من به بخشیده شدن امیدوارم

هر کسی به امیدی زندگی می کند;امیدهایی گاه بسیار کوچک.مثل امید قبول شدن دریک امتحان که اولش خیلی سخت و مهم به نظر میاد،اما بعد که امتحان دادی ، می بینی که چقدر ساده و پیش پا افتاده بوده.یا حتی امیدهایی بسیار کوچکتر.مثل امید نوشتن یک نامه که به خودمون قول دادیم یک روز اون رو بنویسیم و بگذاریم زیر بالشمون یا بفرستیم برای کسی که دوست داریم.بعضی ها به این امیدها زنده اند. به امید این که بالاخره به سفری که دوست دارند برن، زیارتی که می خوان کنن، کسی رو که نشون کردن به دست بیارن، قولی که به اون ها داده شده عمل بشه، مادرشون را که گم کرده اند پیدا کنن، فردا روز بهتری داشته باشن،پولدار بشن و یا به نقطه ای که دوست دارن برن.من اما فقط به یک امیــــــــد زندگی می کنم : به امید بخشیده شدن!!!من از اون دسته آدم هایی نیستم که می گن آزارشون به یه مورچه هم نمی رسه. بارها پشه ها و مگس ها را کشتم. پیش اومده که از دست دوستم دلگیر شم و تلافی کنم . شده دل کسی رو بسوزونم .من از اون دسته آدم هایی نیستم که دیگران جز خوبی از اونا چیزی ندیده اند. من واقعا گاهی بدی کردم. بدی های زیادی!بدی هایی که از به یاد اوردنشون حالم بد میشه و می ترسم. من از اون دسته آدم هایی نیستمکه بگم هر چه پیش آید خوش آید.البته این ترسها کاری نمی کند که دیگه بدی نکنم.بدی کردنمثل دانه سیبی که توی سیب هست یک جایی توی روح من وجود دارد. اما من گاهی توی خواب احساس پشیمونی می کنم . احساس پشیمونی من توی خواب بیشتر از بیداری ست. فکر میکنم برای خاطر اینه که توی خواب بیشتر خودم هستم تا توی بیداری .این طوری هست که نیاز مبرمی به بخشیده شدن دارم. دست خودم نیست اگر بخشیده نشم ترسهام تا ابد همراهم هستند."خداوند بخشنده و مهربان است" من به این جمله باور دارم از صمیم قلب.وهمین به من امید می ده که سیب زندگی را با همه توانم گاز بزنم . من فکر می کنم آدم ها هر کدومدر زندگی فرصت هایی برای بخشیده شدن به دست میارن.فکر می کنم خداوند این فرصت را از هیچ کس نمی گیره . من فکر میکنم هر کس شانس زیادیبرای بخشیده شدن پیدا می کند . لازم نیست خیلی باهوش باشه تا اون فرصت ها را دریافت کنه وازشانســــش استفاده کنه .اتفاقا اگر خیلی بخواد با هوش بازی در بیاره ممکنه در هوش خودش غرق بشه و شانســـش را از دست بده،در حالی که بهتره خیلی ساده و صمیمی رفتار کنه ، می توونه یه عالمه از این شانس های کوچیک و بزرگ برای بخشیدن استفاده کند،بدون این که خودش بفهمه. کیف عجیبی هم داره. به کسی لبخند می زنه و بخشیده می شه.ساندویچش را با کسی نصف می کند و بخشیده میشه. به درد دل کسی گوش می ده وبخشیده می شه . در جواب سوالی سکوت می کنه و بخشیده می شه. بخشیده شدن گاهی به همین سادگی ست.اما راستش را بخواهید من هنوز کمی می ترسم.من به این که خداوند بخشنده و مهربان است ایمان کامل دارم ، اما گاهی از این می ترسم که نکنه شانس های بخشیده شدنم رو گم کنم . می دونی چرا اینقدر می ترسم؟ چون این دنیا برگشت ناپذیره!!!دنیا برگشت ناپذیره، یعنی همین دنیایی که عقربه هاش همیشه رو به جلو حرکت میکنن و همین حالا که این جمله رو می خونی با لحظه ای که جمله دیگه رو می خوونی فرق داره ودر فاصله نوشتن اون جمله ها تا همین جمله ای که باز داری می خونی زمان گذشته ست.دنیای برگشت ناپذیر البته تا لحظه مرگ برگشت ناپذیره. وگرنه تا وقتی هستی می تونیخیلی چیزها رو با کلمه ببخشید درست کنی.ممکنه نتونی اونها رو به حالت اول برگردونی،اما می تونی ترمیمش کنی . می تونی از خدا وقت دوباره ای بگیری، مثل وقت هایی که به خودت قول میدی از فردا آدم بهتری بشی . از امروز پیاده روی کنی . از شنبه درس بخونی .از همین حالا یه جور دیگه فکر کنی . یه جوره دیگه ای عمل کنی . قوانین زندگیت رو عوض کنی ،از این نترسی که دیگران بگن تو عوض شدی. منتظر نباشی که بگن بهتر شدی. ناراحت نشی که بگن بدتر شدی، شجاعانه خودت باشی با قوانین تازه ای کهبه اونا رسیده ای.وقتی به قانون جدیدی می رسی می تونی صفحه زندگیت رو ورق بزنی .یادت باشه تو مجبور نیستی در ادامه صفحه ای که خط خطی کردی بنویسی.یادت باشه تو مجبور نیستی غلط دیکته ات رو تکرار کنی. تو می تونی صفحه ات رو ، اصلا می تونیدفترت رو عوض کنی و یه خودکار تازه ای برداری ، خودکاری که رنگش رو دوست داریو مطمئنی که جوهرش حالا حالا ها خشک نمی شه. می تونی بالای صفحه ات بنویسی به نام خدا و به جای اینکه بابت صفحه های سیاه قبلی اتشرمنده باشی ، سعی کنی توی دفتر جدید چیز های بهتری بنویسی . من همه این ها رو از یه شعر یاد گرفتم.شعری که سروده قیصر امین پوره و من اون رو از حفظم. تو هم می تونی اون رو بخونی و احساس خوب یک زندگی جدید رو از اون بگیری.

امتحانش کن!!!

صبح، خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خط ها را پاک کنند

جای آنها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست

من کجا حق دارم

مشق هایم را

روی کاغذ های باطله با خود ببرم؟

می روم

می روم

می روم دفتر پاک نویسی بخرم

زندگی را باید

از سر سطر نوشت!

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 0:52 توسط ghazal_fimi |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

ghazal-fimi

ghazal_fimi

ghazal-fimi

http://ghazal-fimi.blogfa.com

غزل عشق

غزل عشق

غزل عشق

زیر نهال نارنج روزگار ٬ بر روی نیمکت سرد و نمناک کز می کنم...
این بار هم تو را می یابم در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند..
آرام آرام تو را آغاز می کنم..
تا بر گهای دفتر زندگیم از روح ترانه هایت لبریز شوند..
باز می گردم به آغاز ٬ به ابتدای نگاههای تو ٬ به اوج احساسهای بی نشان..
این منم که تو را می خوانم..
می خواهم سکوت باشد و در این سکوت به روزنه سبز آینده خیره شوم..
هنوز زیر نهال نارنج ٬ به یاد و خیال تو ٬ به آرزوی دیدن تو ٬ منتظر نشسته ام.....
دوستت دارم....

غزل عشق

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog