غزل عشق

...

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

به قدر نیاز تو پایین میاید

به قدر آرزوی توگسترده می شود

و به قدرایمان تو کار گشا میشود

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 20:40  توسط ghazal_fimi  | 

خدایا...

خدایا حكمت قدمهایی را كه برایم بر میداری آشكار كن‌‌ تا درهایی راكه به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی كه به رویم میبندی به اصرار نگشایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 23:27  توسط ghazal_fimi  | 

قانون جذب در جهت رسیدن به موفقیت

 قرن هاست که فرمول موفقیت به شدت از دسترس دیگران دور نگه داشته شده و دراختیار تمام مردم دنیا قرار داده نشده است. این راز قدرتمند "قانون جذب " نام دارد و انسان ها از آن درجهت دستیابی به اهداف ، غلبه بر ترس ها ، کسب شغل پردرآمد و دستیابی به یک زندگی کامل و موفق بهره جسته اند

 

دستورالعمل :
معین کنید چه چیزی می خواهید
مرحله 1-
کلمه موفقیت را برای خود معنا کنید. ازنظر بعضی افراد ، موفقیت یعنی رفاه مالی مطلق. ازنظر بعضی دیگر، یعنی احساس خشنودی و رضایت کامل از زندگی شان. منظور از تمرین قانون جذب استفاده از آن درجهت سعی و تلاش خاصی است که منجر به موفقیت یک فرد می شود ، یا بکاربردن آن در رابطه با یک هدف نهایی در طول عمر که همان رسیدن به موفقیت در تمام جنبه های زندگی است.

مرحله 2-
خواسته خود را مشخص کنید. بارها شده که فکرمیکنیم ما در زندگی درجایی نیستیم که می خواهیم باشیم ، اما نمی توانیم خواسته ها و اهدافمان را درقالب کلمات بیان کنیم. این بسیار مهم است که دقیقاً بدانید "آنچه را که می خواهید" چیست؟ به عنوان مثال آیا می خواهید در شغلتان ترفیع بگیرید ، یک معامله بزرگ را تمام کنید ، همراه یا شریکتان را پیدا کنید یا یک زندگی خانوادگی را شروع کنید؟ اگر تازه می خواهید از قانون جذب استفاده کنید ، کار خود را با یک "خواسته" شروع کرده و تمام انرژی خود را بر روی آن متمرکز کنید.

مرحله 3-
خواسته های خود را به وضوح و به زمان حال بیان کنید ، طوری که انگار آنها را از قبل داشته اید یا درحال حاضر دارید آن ها را بدست می آورید. کلید استفاده موثر از قانون جذب این است که هر روز با ایمان و عقیده محکم بدانید آنچه را که می خواهید ، دارید. این طرز فکر شما را به سوی انجام اعمالی که برای رسیدن به هدفتان لازم است ، هدایت خواهد کرد. مثلاً اگر شما دائماً به خود بگویید : "می خواهم آن معامله بزرگ را تمام کنم (به انجام برسانم) "، از انرژی خود برای تمرکز روی چیزی که در آینده می خواهید استفاده کرده اید. طبق قانون جذب ، شما همان چیزی را بدست خواهید آورد که به زبان می آورید و مطمئناً همچنان می خواهید آن معامله را به انجام برسانید نه اینکه از آن منصرف شوید. برای بیان خواسته خود در زمان حال ، کافی است با خود تکرار کنید : "من موفقم زیرا آن معامله را به اتمام رساندم" یا "من موفق شدم با مشتری خود یک رابطه عالی برقرار کنم و او هم از خرید خود بسیار خشنود و راضی است".


خود را به شکل یک انسان موفق تصویر کنید

مرحله 1-
از افکار مثبت خود برای تولید ارتعاشات انرژی استفاده کنید. افکار هستند که تبدیل به واقعیت می شوند. وقتی درذهن تصویر خود را درحالیکه به خواسته خود رسیده اید ، مجسم کنید ، با انرژی جهان طبیعت همکاری و مشارکت نموده اید ، جهانی که می خواهد شما هر خواسته ای دارید بدست آورید. اجازه ندهید افکار منفی وارد ذهنتان شوند. به محض آنکه یک فکر منفی در ذهنتان پدید می آید، به آرامی یا بلند بگویید "ایست!" و بعد یک فکر مثبت را جایگزین آن فکر منفی نمایید. این کار انرژی شما را به سمت مثبت اندیشی برگشت می دهد ، چیزی که بر طبق قانون جذب برای رسیدن به آنچه که می خواهید ضروری است.

مرحله 2-
روی هر اتفاق خاصی که به شکل یک موفقیت شخصی برایتان پیش می آید، تمرکز کنید. از تمام حواس خود برای تبدیل اهدافتان به واقعیت کمک بگیرید. هنگامی که شخص به هدفی نائل می شود ، تغییرات مشخصی در سبک زندگی او پدید می آید. برای مثال وقتی شما یک معامله بزرگ را انجام می دهید، احساس اعتماد به نفس بیشتری می کنید. می توانید روی چک با ارزشی را که پس از انجام آن معامله گرفته اید ، دست کشیده و آن را لمس کنید ؛ می توانید غذای خوشمزه ای را که به عنوان پاداش کار سخت و طاقت فرسای خود تهیه کرده اید بو کشیده و از مزه آن لذت ببرید. می توانید صدای کسانی را که اطرافتان جمع شده و به شما تبریک می گویند بشنوید. بگذارید این تصویرها راه خود را به درون شما باز کنند و به شما کمک کنند تا روز به روز نه تنها با امید موفقیت بلکه با این باور که شما یک فرد موفق هستید ، زندگی کنید.

مرحله 3-
به خاطر هرچیزی که برایتان پیش می آید ، چه خوب و چه بد ، شکر گزار باشید. وقتی برای هرچیزی که داریم شکر کنیم ، چیزهای بیشتری بدست خواهیم آورد تا شکرشان را به جا آوریم. همچنین وقتی برای چیزهایی که به نظر منفی میرسند نیز شکر گزار باشیم ، درواقع اجازه نداده ایم هیچ نوع تمایل منفی گرایانه ای در زندگی ما نفوذ کند . هر چیزی می تواند به جهت مثبت تغییر مسیر پیدا کند.


بگذارید خواسته هایتان به ذهنتان راه یابند

مرحله 1- مطمئن شوید آنچه را که دقیقاً می خواهید به روشنی بیان کرده و در ذهن مجسم نموده اید و نه تنها می توانید آن را بدست آورید بلکه از قبل آن را بدست آورده اید. بدانید هرچیزی ابتدا به شکل یک فکر آغاز می شود ، اما با تفکر مثبت اولین قدم را به سوی نیل به هدف برداشته اید. هرچیزی که متعاقب آن پیش می آید ، گام های منطقی بعدی به سوی کسب خواسته شما می باشند. وقتی به خودتان اعتماد کنید ، متوجه می شوید که می توانید به این فرآیند نیز اطمینان نمایید.

مرحله 2-
به خاطر موفقیت هایی که از قبل داشته اید همچنان شکر گزار باشید. هر روز در یک دفتر یادداشت ، هرچیزی را که به شما احساس غرور و افتخار به خودتان می دهد ، یادداشت کنید. همچنین وقتی چیزی بر سر راه شما قرار میگیرد ، چه مستقیماً به هدفتان مربوط باشد چه نباشد ، آن را یادداشت کنید. باور داشته باشید که هرچیزی یک موهبت است ، حتی اگر در آن لحظه به سختی بتوان این نام را روی آن گذاشت. یکی از جنبه های بسیار قدرتمند قانون جذب قدرت به زبان آوردن مراتب سپاسگزاری شما نسبت به چیزهایی است که هنوز بدست نیاورده اید اما گویی آن را بدست آورده اید. برای مثال "من به خاطر موفقیتم خدا را شکر میکنم" یا "من به خاطر پیشرفتم از خدا ممنونم".

مرحله 3-
با خود قرار بگذارید هر روز احساس خوبی داشته باشید. احساس شادمانی، سلامتی و رفاه مادی ، همان چیزی است که هرکسی واقعاً از زندگی می خواهد. اینکه این احساسات چگونه در شما راه می یابند اهمیتی ندارد ، مهم این است که برطبق قانون جذب در مورد هر چیزی احساس خوبی داشته باشیم. به کسانی که درطول زندگی با آنها برخورد کرده اید فکر کنید، کسانی که به نظر می رسد به هر چیزی که بر سر راهشان قرار می گیرد واکنش مثبت نشان می دهند. این افراد ، موفق هستند، زیرا اجازه نمی دهند تجارب منفی کارها و فعالیت هایشان را تحت کنترل خود درآورد.

+ نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت 21:49  توسط ghazal_fimi  | 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
 
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 
 
                                                                                   ********
 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده خاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب!

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

                                                                                                                            .:.فریدون مشیری.:.

+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 22:17  توسط ghazal_fimi  | 

گاهی...

گاهی آنقدر واقعیت داری ... که پیشانیم ، به یک تکه ابر سجده می برد .... به یک درخت خیره می شوم .... از سنگها توقع دارم مهربانی را ... باران بر کتفم می بارد ، دستهایم هوا را در آغوش می گیرد ... شادی ... پایین تر از این مرحله است ، که بگویم چقدر ...... گاهی آنقدر واقعیت داری که من صدای فرو ریختن شانه های سنگی شیطان را می شنوم و ... تعجب نمی کنم اگر ببینم ماه .... با بچه های کوهستان .... گل گاو زبان می چیند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 13:19  توسط ghazal_fimi  | 

بیاموزیم که:

با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح مارا تباه می کند.

از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندانتنگ حسادت بیرون نمی آید.

تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم.

از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

بیشتر را به کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.

کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن!

از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می روند فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.

دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم.

از کودکان بیاموزیم، پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 21:10  توسط ghazal_fimi 

تو قصه دنبالت بودم...

تو قصه دنبالت بودم

تو این کتاب و اون کتاب

من خودمو به خواب زدم

بلکه ببینمت تو خواب

نجستمت ، ندیدمت

یه سر به نقاشی زدم

جات خالی بود رو برگ گل

گفتم واسه این که خزون

نباشه وقت مرگ گل

رو برگ گل کشیدمت

یه لحظه تو خیال خود

بنده بی حیا شدم

بلکه تو رو پیدا کنم

کفر نباشه خدا شدم

دوباره آفریدمت

نازپریا تو قصه ها می شن عروس شازده ها

زد به سرم شازده بشم

می خوای بخواه می خوای نخواه

واسه ی خودم دزدیدمت

به هیچ بهونه ای تو را من دیگه از دست نمیدم

به قیمت سالهای سال گریه و زاری دلم

من از خدا خریدمت

شازده ی شازده ها شدم

آدم قصه ها شدم

جایی رسید

جسارتا که تو خیال خدا شدم

ولی میارزید دیـــــــــدمت...

.:.آذین .:.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 20:57  توسط ghazal_fimi  | 

من از خــــــــــــــدا خواستم...

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
 

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
 

خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. 
 

*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*
 

خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست
آوردنی است.


*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
 

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد


*من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد*
 

خدا گفت : نه
 درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.


*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
 

خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
 

خدا گفت : نه
  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست
داشته باشم*
 

   خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
   امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.

*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*

 

((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود آخر کار

و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 0:0  توسط ghazal_fimi  | 

پرنده مردنی استღღღღ

ღღღღپرنده مردنی استღღღღ

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

 

                                                   ღღღفروغ فرخزادღღღ                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:48  توسط ghazal_fimi  | 

باغ آرزوها

باغ آرزوها

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گل های نیلــــــوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن

 باغ قشنگ آرزوهای دعا کردم...

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را بین گلهایی که در تنهاییم رویید

با حسرت جدا کردم!

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

     «دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی»

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

                     تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رهــــــــا کردم...

همین بو آخرین حرفت و من بعد از

عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی

                   اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

باز کردم                      نمی دانم چرا رفتی؟!                  چرا؟!

شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

         نمی دانم کجا؟         تا کی؟

                       برای چی؟                                   ولی رفتی...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید...

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...

              و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

              تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!

کسی فهمید تو نام مرا از یاد بردی و خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد خود را با عبور تلخ و غمگینت نخواهی برد

            «هنوز آشفته چشمان زیبای توام   برگرد...»

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه توفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره ، زیبا و آرام گفت:

 توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگـــــــو:

                        « در راه عشق و انتخاب تو خطا کردم!»

و من در حالتی بین اشک و تردید و حسرت

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

       نمی دانم چرا؟

« شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

              برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت»

                                                « دعــــــــــا کردم»

                                                                    « دعــــــــــا کردم»

                                                                                       « دعــــــــــا کردم»

  

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 20:51  توسط ghazal_fimi  |